تبليغاتX
پسر آقتابی و سرشار از امید
 بازم تولدددددددددددددددددددددد

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

ووووووووووووووووووووووو توی این هفته ۲ بار آپ کردم

فکر نکینین تنبلما

چه خبر ؟

خوب هستین که ؟

خدا رو شکر

امشب اومدم آپ تولد آبجی بهانه ی عزیز و خودم رو بزنم و برم

نمی دونم شاید تا چند مدت نتونستم بیام نت آخه مشکلات زیاد شده و وقت کم

بریم سراغ آپ

اولین متن رو واسه ی آبجی خوبم بهانه می زنم که خودش می دونه چه قدر واسم عزیزه

بنام عشق

 

یکبار دیگر دست بر قلم می برم، به سراغ این رفیق آشنا می روم وبه این همدم تنهایی ها ودلتنگی ها

و لحضه های سکوتم پناه می برم تا بنگارم از برای عزیزترین عزیز زندگیم، آنچه را که در درون دلم غوغایی برپا کرده است وشوری.

تمام ذهنم را می کاوم، اندیشه ام را جستجومی کنم درگذشته ها، درلحظات دیرین دیروزوامروز،

 در سکوت ها و انتظارها، اما نمی یابم آن واژه ای را که در خور بهترینم باشد.چشمانم را می بندم

وبه دنبال آن سکوتی سهمگین سراپای وجودم را فرا می گیرد.

 تمام دیروزها تمام خاطرات تمام آرزوها وایکاش ها و امیدها در پس سیاهی چشمانم تداعی می شوند.

 لحظه به لحظه به نمایش در می آیند تا برسند به روز معجزه به روز شور به روز شوق به روز شکوه ...

به روزی که زیباترین جمله را از زبان عزیزی شنیدم؛

   «"دوستت دارم"» و از سر حجب وحیا دیگر هیچ،...

این واژه تمام آنچه را که ذهنم در خویشتن پرورانده بود را آتش زد خاکستر نمود، آن کاخ پوشالی را

که برای خویش ساخته بود را به یکباره نابود ساخت و بنایی از امید وآرزو را دیگر بار برپا نمود.

بنایی زیبا ومستحکم؛ از امیدها و آرزوهای رنگین، از عظمت وشکوه، سرشار از مهربانی وعشق.

نوزده سال پیش در چنین سیاهی شبی که چشمهای زیادی خوابهای شیرین کذایی را تجربه می کردند

کبوتری عاشق، آبجی عزیز من  در بیداری محض،رویای زندگی را با چشمانی

پر از اشک شوق ساخت وبه تماشایش بنشست

و مرااینک شوری است در جان، غوغایی است در دل ونفسی است بلند در سینه تا که فریاد زنم:

مهربانم، آرام جانم، هستی من؛بیستمین سال تولد ت مبارک ،

به زلالی این باران اشک شوق که بر گونه هام جاریست ؛

                                               دوستت دارم

 

 

 

۲۰شاخه گل رز سرخ را در سبدی آکنده از مهر محبت  را

همراه قلب  مملو از عشقم را به تو تقدیم  می کنم و  

۲۰کبوتر سفید را در آسمان عاشقان رها می کنم تا همگان

زادروز سبزت را بر تو تبریک گویند

 

و اما هدیه ی من به تو آبجی بهانه :

بسه یا نه آبجی ؟

 

.

و اما تولد خودم

 

فقط امیدوارم امسال روی تصمیم بمونم و سعی کنم همین راه رو که در پیش گرفتم ادامه بدم

و اما جمله های شما و بازی ایی که آبجی عسل ازم خواسته بود که با بردن هر کسی چه

چیزی به ذهنم می رسه :

اول جمله ها :

آبجی سپیده : و گه گاهی دو خط شعر که گویا همه چیز است و خود نا چیز :

من آخرین رهگذرم تو این خیابون بلند ، دیر اومدم که زود برم دل به صدای من نبند

آبجی شانیا :چه خوب شد که به دنیا آمدی و چه خوب شد که دنیای ما شدی

کیشمیش خانوم :  انسانهای بی هدف مجبورن تمام عمر برای انسانهای هدفمند کار کنند

داداش نعیم : دستام بوی گل میداد مرا به جرم چیدن گل محکوم کردن اما هیچکس فکر نکرد شاید یک گل کاشته باشم

و اما بازی :

سپیده : یه آبجی خووووووووووووووووووووووووووووووب و گل که فقط مهربونیاش

 به ذهنم میاد

ندا : یاد تهران و آلودگی و هوای ناپاک

 

بهانه : فقط یه چیز

 

شانی : فقط خنده و فاز +

 

فرزانه : یه آبجی مهربون از شیراز

 

شیوا : نمی دونم چرا روانشناسی یادم میاد  ولی خیلی کمک کرد

 

داداش نعیم : یاد شمال و سر سبزی

 

شاد باشین

علی علی یا علی

نوشته شده توسط پسر آفتابی در جمعه بیست و سوم آذر 1386 | موضوع: