تبليغاتX
پسر آقتابی و سرشار از امید
 چند موضوعی

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااامی بعد از ۲ هفته

اول از همه شرمنده اگه دیر به دیر میام نت

آخه توی این ۲ هفته خیلیییییییییییییییییییی گرفتار بودم که به حمد الله حل شد

این آپ چند تا موضوع داره

۱ـادامه ی وبلاگ رو تک نفره انجام می دم چون یه سری اتفاقاتی افتاد که باعث شد بعضی ها

رو بهتر بشناسم

بیخیال دیگه اونقدر ظرفیت دارم که واسه این طور چیزای بی ارزش خودمو ناراحت کنم

فقط می تونم بگم که واسش متاسفم که منو نشناخت .

همین

۲ ـ توی این ماه آذر ۳ تا تولد داریم  ۱۵ آذر تولد آبجی ندا  که می دونه چه قدر دوسش دارم 

۲۲ آذر تولد آبجی بهانه ی عزیز  که یه کم از دستش دلخورم ولی چیز مهمی نیس

و آخری ۲۳ آذر هم تولد خودمه که تولد بهانه رو با تولد خودم جشن می گیریم

 

نوبتی هم باشه نوبت تولد آبجی ندای عزیزمه :

روزهای پاییز آنچنان مرا با خود غرق ساخته که از گذر قطرات باران

پاییزی می ترسم . یاد روزهای که خروشان و جوشان ، مستِ مست

زیر باران بهاری لُکه می دویدم ، امروز از پس روزها چیزی جز اندوه

روزهای رفته در دامانم نگذاشته

انعکاس صدای خورد شدنم را از زبان همه می شنوم

چه کنم این درد را نمی توان با کسی گفت

نمی خواهم مرثیه تازه بگویم و شما نیز نالان از غم های من

هر چند این سوختن لذتی دارد که تا در میان شعله ها نباشی

درکش مشکل است بسیار مشکل

برای تولد ابجیم ... عزیزتر از جانم ...ندای عزیزم  بایدهدیه ایی  فراهم آورد

شایسته

دنیایی مادی به جای خویشاکنون می خواهم مشعلی هدیه دهم

بدون کاغذ کادو ولی سوزان و سرخ

آنقدر سوزان که از گذر فاصله ها وجوش را گرم کند ( نه بسوزاند

 که این چنین زندگی مرا سوزانده و نمی خواهم شراره ای هر چند

 کوچک هر چند اندک بر روی زیبایی او بنشیند و یا خاطرش

 را آزار دهد ) آنگاه خاکسترم دوباره شعله ور کند که با این مشعل به

 دستان توانای خواهرم همه چیز ممکن است خواهری که از پس

 لحظه ها از پس فاصله ها نگرانی هایش را احساس می کنم نگاهش

 را احساس می کنم و وجودش را احساس می کنم هر لحظه

هر جا که باشم چه آن هنگام که می نشینم و آرام رنگ رویاهایم

را پاک می کنم و چه آن هنگام که ساده و ساکت از کنار جمعیت ها

از کنار هیاهو ها می گذرم

گه گاهی انقدر نزدیک که گرمی دستانش را بر سردی اشکهای لغزان

 چشمانم می بینم ...

ندای عزیزم  مشعلت را در دست بگیر یا خاکستر مرا

شعله ور کن ... یا ... یا مرا با کلبه به باد فراموشی بسپار

سنگینی کلمات چشمانم را خیس کرده لیکن گذر از این سرخی

بی خیسی چشم محال است محال

نه مهر فسون نه ماه جادو کرد

نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد

...

عزیز دلم ، دلم برای دستانت که دستانم را می فشرد و از پس

 هر افتادن نگه می داشت تنگ شده دلم برای لحظاتی که دل

نگرانی های خواهرانه ات را پاسخ می دادم تنگ شده ام

عزیزم  خسته شده ام از سیاهی و خاموشی این کلبه

خسته شده ام از هیاهوی جمعیتی که بیرون کلبه مرا به باد خنده گرفته اند

 خسته شده ام خواهرم  امروز هر چند گذر لحظه ها شاید وجودم

با شعله های خاطرات استوار ایستاده لیک تمام خاکستر خورده وجودم

در پاهایم جمع شده

عزیز من

نمی دانم این فاصله چه می خواهد باقی گذارد انچه که برای من

 باقی گذاشته تنها خستگی های است که با جان دل پذیرفته ام و

سیاهی روزهای که با یاد شیرین خاطرات فقط گرم خواهد شد

امروز از پس روزها سلامی را هدیه می دهم که امیدوارم ... امیدوارم

 دور نریزی و دست رد بر سینه باد نزنی که او نیز از این همه

سرگردانی خسته شده ...

خواهر مهربونم تولدت مبارک

 

و آخرین قسمت آپ هم مربوط میشه به خودم و آپ بعدی

۱ـ من چه طور آدمی هستم ؟

خیلی واسم سوال شده که بدونم از نظر شما من چه طور آدمی هستم ؟

مخصوصا اونایی که منو بیشتر میشناسن : سپیده ، بهانه ، شانی ، 

عسل ، فرزانه ،  نعیم ، شیوا و ....

۲ـ زیبا ترین جمله ایی که تا حالا شنیدین چی بوده ؟

اینو توی آپ بعدی می زارم 

خیلی دوستون دارم 

مواظب خودتون باشین 

علی علی یا علی  

نوشته شده توسط پسر آفتابی در جمعه شانزدهم آذر 1386 | موضوع: