آینده و زمان در دست من است تکيه بر ديوار کردم خاک بر پشتم نشست دوستي با هر که کردم عاقبت قلبم شکست**
در دستانم دو جعبه دارم که خدا به من داده است. او گفت : غصه هایت را درون جعبه ی سیاه بگذار و شادی هایت را درون جعبه ی طلایی .به حرف خدا گوش کردم . شادی ها و غصه هایم را درون جعبه ها گذاشتم . جعبه ی طلایی روز به روز سنگین تر می شد و جعبه ی سیاه روز به روز سبک تر . از روی کنجکاوی جعبه ی سیاه را باز کردم تا علت را دریابم . دیدم ته جعبه سوراخ است و غصه هایم از آن بیرون می ریزد . سوراخ جعبه ها را به خدا نشان دادم و گفتم : در شگفتم که غصه هایم کجا هستند ؟ خدا با لبخندی دلنشین گفت : ای بنده همه ی آنها نزد من است ! اینجا هستند . پرسیدم پروردگارا چرا این جعبه ها را به من دادی ؟ چرا ته جعبه سیاه سوراخ بود ؟ گفت : ای بنده من ! جعبه ی طلایی را به تو دادم تا نعمت های خود را بشماری و جعبه ی سیاه را برای اینکه ( غم هایت را دور بریزی ..... )