تبليغاتX
پسر آقتابی و سرشار از امید
 

سلام به همه ی دوستان عزیییییییییییییییییییییییییییییییییز

 

گفتم بعد از قرنی یه آپ بزنیم هر چی شد شد

یه زمانی خیلی ذوق وبلاگ داشتم

 روزی دو سه بار آپ میکردم

 اما الان دیگه پیر شدم

 هی جوونی کجایی که یادت بخیر

امشب به  مخم  

وااااااااااااااااااای منو مخ ؟

نمی دونم این حرفو از کجا آوردم

چون من اصولا با مخ سرو کار ندارم

یعنی ندارم که بخوام ازش استفاده کنم

اینم یه مدلشه دیگه

چه کنیم دیگه روزگار فعلا بر وفق مراد ما می باشد و حالی به حولی

توی یه کتاب خوندم که ( واااااااااااااااااای من کتاب بخونم دیگه چی میشه  )

خلاصه نوشته بود :

شادترين افراد، لزوماً بهترين چيزها را ندارند فقط ازآنچه که دارند بهترين استفاده را

مي‌کنند

بله

آدم خودش می تونه تصمیم بگیره که چه طور باشه

یه روز یکی از دوستامو دیدم که خیلیییییییییییییی شاده یعنی دست آبجی شانی جووووون رو از

پشت بسته

رفتم ازش پرسیدم تو چه طوری این قدر همیشه شادی ؟

گفت ببین من هر روز که از خواب بیدار میشم با خودم می گم امروز هم یه روز دیگس تو می خوای

توی این روز چه طوری باشی ؟

شاد و پر انرژی یا افسرده و برج زهر مار ؟

منم تصمیم می گیرم که شاد باشم

من با خودم گفتم این پسره دیوونه ی

یه روز با خودم گفتم حالا منم همین تصمیم رو بگیرم

الانم که ۱ هفته اس دارم این طوری می گزرونم و خیلییییییییییی خوبه

حالا بریم سراغ آپ

این آپو می خوام بزنم تا خیالم راحت شه که انجامش دادم

چند وقت پیش آبجی فرزانه ی عزیز یه حرفی رو زد که تازه به حرفش پی بردم

آره آبجی حق با تو بود

من هنوز تو سنی نیستم که بخوام عاشق بشم و از این جور چیزا

من الان فقط باید به فکر آیندم باشم

تو حق داشتی در آینده من به اندازه ی کافی وقت دارم که برم دنبال این کارا

باور کن آبجی الان که یه کم سر عقل اومدم به کارای گذشتم می خندم

وقتی بهش فکر می کنم از خنده می میرم

باورم نمیشه که من این کارا رو کردم

وقتی می رم تو فکر   با خودم می گم پسر تو هنوز دهنت بو شیر می ده

والا به خدا

خب حقیقته دیگه

خوبه خوبه حالا من یه چیز گفتم چرا دارین می خندین ؟

آبجی سپیده :

آبجی شانی :  

آبجی بهانه :  

آبجی نگین : من آهنگشو می زنم   

آبجی فرزانه : حالا من یه چیز گفتم تو واسه چی آبروی خودتو بردی ؟   

آبجی عسل : من از دستت ناتراحتم چون خیلی وقته به وبلاگم نیومدی  

آبجی شیوا : من باهات قهرم  

اینا هم آبجی زینب و داداش وحيد و داداش نعيم هستن كه بحث نشستن  

من : بخندين هر طور كه مي خواين فكر كنين ولي هميشه گفتن حقيقت تلخه

 

نقاشي زندگي من :

مي خوام كه نقاشي كنم يه قصه ي راس راسكي

تصوير يك واقعه رو نه چاپه و نه الكي

مي خوام جووني بكشم سرش تو لاك خودشه

حرف كسي نمي كنه ، خودش ملاك خودشه

مي خوام كه ابري بكشم مياد يهو جلو خدا

سايه ي شومش مي كنه جوونو از خدا ، جدا

تو سايه شيطون مي كشم كه  داره تنبور مي زنه

وقت نبودن خدا جوونكو گول مي زنه

مي خوام يه رقاص بكشم دور خودش دور مي زنه

با ضرب و ساز دختري پوزه به آخور مي زنه

مي خوام زمونو بكشم كه با گناه تلف شده

عمر جوونكي رو كه ،هرزه تر از علف شده

مي خوام كه بومو بشكنم ، بوم سياهو لعنتي

مي خوام كه زندگي كنه جوون بدون ذلتي

.

.

.

.

.

.

.

.

.

..

.

.

حالا خدا رو مي كشم رو چار پايه نشسته بود

چشماشو روي غفلت جوون قصه بسته بود  

نوشته شده توسط پسر آفتابی در جمعه یازدهم آبان 1386 | موضوع: