می گن هر درودی یه بدرد هم داره
راستش از خیلی وقت یش آیدن وب واسم بی معنا شده بود اما به عشق بچه ها میومدم و
یه چی می نوشتم تا بازم احساس کنم مثه قدیم با هم هستیم
همون خانواده ایی که خیلی باهم جور بودن :
سیده . من. مهدی . شانی . زینب. فرزانه .
بهانه
. عسلی . شیوا . نعیم .
ولی تقدیر بد رقم خورد و ...........
نمی خوام گذشته رو به یاد بیارم فقط می گم شاید قسمت این بوده شاید واقعا مقصر
من بودم نمی دونم .
نمی خوام دنبال مقصر بگردم اما اگه می گین من بودم قبول می کنم
اون روزی که سپیده باهام در مورد برگشتن مثه سابق صحبت کرد من حرف خودمو زدم منم یه
آدم کینه ایی لجباز
تا شب حرفای سپیده جلوی چشام میومد
شب خواب دیدم
خواب دیدم رفتم سینه ی قبرستون
نمی دونم توی یه دنیای دیگه ایی بودم
داشتم می سوختم نمی دونم از چی
یه لحظه چهره ی مهدی اومد جلوم
صداش نمیومد ولی داشت بهم می خندید و معلوم بود داره تیکه می ندازه
از خواب پریدم
عرق کرده بودم نمی دونستم باید چیکار کنم یه حس تنفر بهم دست داه بود
بگذریم
نمی خوام با این حرفام گذشته رو به یادتون بیارم
اما آقا مهدی تو خودت خوب می دونی توی اون قضیه مقصر من نبودم اما...........
ولی می خوام حلالم کنی
اگه هم نکردی ، نکردی
از دوست هرچه رسد نیکوست
خیلی دلم می خواست با همتون یه خدا حافظی گرم داشته باشم با همه ......
سپیده . مهدی . شانی . بهانه . فرزانه . زینب . شیوا . عسلی . نعیم . وحتی نگین که
بهم خندید و ایگنورم کرد
آبجی به خدا هنوزم که هنوزه ازت دلخور نیستم هرچند تو ...............
آدمی بودم که بلاگ رو با عاشق سکوت شروع کردم با تنهاترین عاشق دنیا کلی حال کردم
به پسر آفتاتبی رسیدم و فکر می کردم وب موفقی میشه ولی نشد
به قول آبجی بهانه این نیز بگذرد
اااااااااااااا یه چی یادم شد
اونم این بود ![]()
![]()
![]()
می خوام توی این آپ از همتون بنویسم تا شاید تونسته باشم حرفای نگفتمو بهتون گفته باشم
اگه کسی از قلم افتاد ببخشید
به معدود افرادی اشاره می کنم که توی این ۱سال و خورده ایی باهاشون زندگی کردم
با همه ی تلخی و شیرینیش
اول از شادی می گم :
یه آبجی بی نظیر که هرچی بنویسم نمی تونم جواب خوبیاشو بدم
هر چند با ..............

از ندا می گم که اگه توی اون شرایط بد کنارم نبود معلوم نبود الان من کجا بودم
به خدا آبجی نمی خواستم این طوری بشه ولی شد و ناراحتت کردم امیدوارم درکم کنی
مجبور شدم این کارو کنم
قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود
و من چقدر ساده ام
که سال های سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان به نرده های ایستگاه رفته
تکیه داده ام.
نوبتی هم باشه نوبت گل آبجی خودم آبجی سپیده ی عزیزمه که خیلیییییییییییییییییی بهش مدیونم
نمی دونم چی بنویسم که لایق محبتاش باشه
تو هم آبجی ببخش منو می دونی که تقصیر من نیس
امیدوارم همیشه موفق باشی و خوشبخت
چون لایق خوشبختی هستی
میرم از شهر تو
میرم از شهر تو بایه کوله بار از خاطره
دل من مونده پیشت گرچه پاهام مسافره
می گذره همراه جاده یاذ تو از تو خیالم
توی راه دریغ از ابری که بباره باز به حالم
توی هر گوشه ی این شهر دارم از عشق تو یادی
می سوزونه من ویاد دلی که به من ندادی
راه می افتم بی هدف مقصد راه و نمی دونم
کاش می شد اروم بگیرم ولی افسوس نمی تونم
تا یه قاصدک تو جاده که بشه هم سفر من
من یه قصه ام که جدایت شده فصل اخر من
می رم و گم میشم اخر تو غروب دشت غربت
نمی تونم که بمونم توی شهر بی محبت
توی هر گوشه ی این شهر دارم از عشق تو یادی
می سوزونه من ویاد دلی که به من ندادی
می رسه به آبجی شانی جونم ( درست نوشتم ، ننوشتم شاینا )![]()
یک نماد واقعی از شاد بودن
هروقت باهات چت کردم یا تو ذهنم اومدی بی اختیار خنده به لبم اومد
توی این مدت که شناختمت درس خوبی بهم دادی
اونم این بود که هرچقدر هم ناراحت هستی بخند
الکی شاد باشم و این خیلی جاها کمکم کرد ازت ممنونم بابت همه چی
آن آرزوی گریزپا دیشب به سراغم آمد، خنده آور است که بنویسم آرزوی من خواب شیرینی
است که با رویای دیدار تو همراه باشد.
دوش، خداوند بزرگ به من رحم کرد و به خواب رفتم و تو را به شکل تابش نوری از مهتاب
که از میان ابرها به شکل ستونهایی کشیده گذشته و به من نزدیک می شدی مشاهده کردم
از خداوند بزرگ خواستم هرگز مرا از این خواب بیدار نسازد ، زیرا می ترسیدم بار دیگر با آن
دیدگان زیبا که پر از نگاه سوزاننده است به من بنگری و چون سایه ای که مانند نسیم
صبحگاهی زود گذر باشد از نظرم محو شوی ، از تو می پرسم به من بگو چه قوه ای
تو را برمی انگیزد که به آزار من همت گماری!؟ تو می اندیشی مرا که چگونه عاشقت
هستم باید آنقدر شکنجه دهی تا چون مجنون بوادی جنون کشانده شوم؟!
و یا بمانم محتضری که چشم به راه باشد دیده بر در دوزم
که تو برای آزارم از در کی در می آیی؟! از تو می خواهم برای همیشه از من دور شوی!
از تو خواهش می کنم کاری بکن که من فراموشت کنم !
گرچه این فراموشی به قیمت جانم تمام می شود!
می دانم این بها را که جان شیرین است باید حتما بپردازد!!!!
آبجی بهانه
که می دونم یه خورده از دستم ناراحته ولی به خدا آبجی هر کاری کردم
نتونستم باهات صحبت کنم تا دلیلشو بفهمم اما اگه کاری کردم که باعث ناراحتیت شده از همین جا
می گم معزرت می خوام![]()
من به تو حق می دم آره ولی چیزی نگو
توعاشقش شدی ولی واسش مهم نبود
نمی تونم بگم فراموش کن منم مثلتو بودم
اون وفادار نبود منم وفا دار نموندم
الان مدت زیادیه میگذره از قطع رابطه
ولی نمی دونم کی باعثه یا کدوم حادثه ؟
هستن دلیل اصلی رفتنش از پیشم
امان از ابهامات دارم دیوونه میشم
پس عاقبت نداره دلیل عاشقی شدن
چه گلی به سرم زدم منی که عاشق شدم ؟
منی که حاضر شدم بگذرم از همه چیز
به خاطر کسی که شد زیبا تر از هر چیز
فراموش کن کسی که هرگز به دست نمیاد
به دست بیار کسی که هرگز نمیره از یاد
![]()
و اما آبجی عسل خودم که از آخر نفهمیدم میناست یا عسلی ![]()
به هر حال
خوشحالم از این که این دم آخری اومدیو باهات چت کردم
دوستت دارم مواظب خودت باش
نامه چارلي چاپلين به دخترش: تا وقتي قلب عريان كسي را نديدي بدن عريانت را نشانش نده!
هيچ گاه چشمانت را براي کسي که معني نگاهت را نمي فهمد ،گريان مکن قلبت را خالي نگه
دار اگر هم يه روزي خواستي كسي را در قلبت جاي دهي سعي كن كه فقط يك نفرباشد به او
بگو كه تو را بيش تر از خودم وكمتر ازخدا دوست دارم زيرا كه به خدا اعتقاد دارم وبه تو نياز دارم.
![]()
و اما آبجی شیوایی که هنوزم که هنوزه خودمو به خاطر اون کار احمقانه ایی که کردم نبخشیدم
همیشه خودمو مقصر می دونم تو اون ماجرا گرچه خودت گفتی که بخشیدی اما بازم میگم معزرت
خیلی اوقات با حرفای به قول خودت راوانشناسانه آرومم کردی ![]()
غنچه با دل گرفته گفت:
زندگی
لب زخنده بستن است
گوشهای درون خود نشستن است
گل به خنده گفت
زندگی شکفتن است
با زبان سبز راز گفتن است
گفتگوی غنچه و گل از درون باغچه باز هم به گوش میرسد
تو چه فکر میکنی؟
کدام یک درست گفتهاند
من که فکر میکنم گل به راز زندگی اشاره کردهاست
هرچه باشد او گل است
گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کردهاست!
گل دختر شیراز آبجی فرزانه ی خودم که این آخریا همیشه شرمندش می شدم و نمی تونستم
بهش سر بزنم تو هم آبجی یه درس بهم دادی :
راه زندگی رو بهم نشون دادی ، راه زندگی رو بهم نشون دادی بهم یاد دادی چه طوری و بودن احساسات
به زندگی نگاه کنم هیچ وقت فراموشت نمی کنم
هی فلانی!
زندگی شاید همین باشد
یک فریب ساده و کوچک
آن هم از دست عزیزی
که تو دنیا را
جز برای او و جز با او نمی خواهی
من گمانم زندگی باید همین باشد...
زخم خوردن
آن هم از دست عزیزی
که برایت هیچکس چون او گرامی نیست
بی گمان باید همین باشد...
مهدی اخوان ثالث(ماث
دااداش سبز خودم نعیم از خطه ی شمال که دلش هم مثه شهرش سبز و خرمه وامیدوارم همیشه
سبز باشه
دیگر نباید خفت امروز روز بیداریست
(رنست چگوارا )
اما تو آقا مهدی با اینکه همه ی گذشتتو از توی ذهنم پرت کردم بیرون هبچ حرفی نمی زنم
واست آرزوی موفقیت می کنم
واین متن رو هم واسه تو می نویسم :
دوستی ........................
دو دوست در بیابان در حرکت بودند در میانه ی راه بر سر موضوعی به مشاجره پرداختند
در این میان یکی از آن دو دوست بر صورت دیگری سیلی زد .
آنکه بر صورتش سیلی خورده بود ناراحت شد اما چیزی نگفت تنها بر روی شنها نوشت :
امروز بهترین دوستم بر صورتم سیلی زد
آنها به رفتن ادامه دادند تا به یک واحه رسیدند و تصمیم گرفتند تنی به آب بزنند
آنکه به صورتش سیلی خورده بود به درون آب پرید اما نزدیک بود که غرق شود .
دوستش فوری خود را در آب پرتاب کرد و او را نجات داد .
وقتی از آب بیرون آمدندآنکه نجات یافته بود بر روی سنگی حک کرد : امروز بهترین دوستم زندیگ را
نجات داد
دوستش از او پرسید : چرا وقتی تو را ناراحت کردمبر شن ها نوشتی اما این بار که زندگیت را نجات دادم
بر سنگ ؟
او در جواب گفت وقتی کسی مارا می رنجاند باید آنرا بر شن نوشت تا باد های بخشش و
گذشت آن را پراکنده کنند
اما وقتی کسی کار نیکی برایمان انجام میدهد باید بر سنگ حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آنرا
پاک کند
یاد بگیر درد هایت را بر روی شن بنویسی و شادیهایت را بر سنگ حک کن
میگن :
یک دقیقه طول میکشه تا شخصی را بیبی
یک ساعت تا اورا ستایش کنی
یک روز تا دوستش بداری
اما یک عمر تا فراموش کنی
و در آخرم آبجی نگینم که هنوزم که هنوزه یادش از دلم نرفته
آبجی می دونی که همه رغمه پایت بودم
نبودم ؟
می دونم هرچی بگم بازم حرف خودتو می زنی اما.........
این متن رو هم تقدیم می کنم به تو خوب بخونش و معنیشو درک کن
مواظب خودت باش
مخصوصا اون قلب مهربونت
نيمه شب آواره و بي حس و حال...
در سرم سوداي جامي بي زوار...
پرسه اي آغاز كرديم در خيال..
دل به ياد آورد ...
از جدايي يكي دو ماهی می گذشت ....
يك دو ماه از عمر رفتو برنگشت .....
دل به ياد آورد اول بار را...!!!!
خاطراته اولين ديدار را...
آن نظر بازي آن اسرار را...
آن دو چشم مست آهو وار را...
همچو رازي مبهم و سربسته بود..
چون من از تكرار او هم خسته بود
آمد و هم آشيان شد با من او...
همنشين هم زبان شد با من او...
خسته جان بودم كه جان شد با من او..
دامنش شد خوابگاه خستگي..
اين چنين آغاز شد دلبستگي...
واي از آن شب زنده داري تا سحر...
مست او بودم زدنيا بي خبر...
دم به دم اين عشق ميشد بيشتر
آمد و در خلوتم دمساز شد...
گفتگو ها بين ما آغاز شد...
گفتمش در عشق پا بر جاست دل...
گر گشايي چشم دل زيباست دل...
گر تو باشي درياي بي انتهاست دل...
بي تو شام بي فرداست دل...
دل ز عشق روي تو حيران شده...
در پي عشق تو سرگردان شده...
گفت در عشقت وفادارم بدار...
شوق وصلت را به سر دارم بدان..
با تو شادی می شود غم ها من..
با تو زیبا می شود فردای من...
گفتمش عشقت به دل افزون شده
دل به جادوی رخت افسون شده...
جز تو هر یادی به دل مدفون شده..
عالم از زیباییت مجنون شده...
بر لبم گذاشت لب یعنی خموش..
طعم بوسه برد از سرم عقل و هوش...
در سرم جز عشق او سودا نبود...
بحرکس جز او در این دل جا نبود
دیده جز بر روی او بینا نبود
همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود
خوبی او شهره ی آفاق بود
در نجابت در نکوهی طاق بود
روزگار اما وفا با ما نداشت
طاقت خوشبختیه مارا نداشت
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت
بیگمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر این غصه هجران بود و بس
حسرت و رنج فراوان بود و بس
یار ما را از جدایی غم نبود
در غمش مجنون عاشق کم نبود
بر سر پیمان خود محکم نبود
سهم من از عشق جز ماتم نبود
با منه دیوانه پیمان ساده بست
ساده هم آن عهد و پیمان را شکست
بی خبر پیمان یاری را گسست
این خبر ناگاه پشتم را شکست
آن کبوتر عاقبت از بند رست
رفت و با دلدار دیگر عهد بست
با که گویم او که هم خون من است
خصم جانو تشنه ی خون من است
بخت بد بین وصل او قسمت نشد
این گدا مشمول آن رحمت نشد
آن طلا حاصل به این قیمت نشد
عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست
با چنین تقدیر بد تدبیر نیست
از غمش با دود و دم همدم شدم
باده نوش غصه ی او من شدم
مست و مخمور و خراب از غم شدم
ذره ذره آب گشتم ، کم شدم
آخر آتش زد دل دیوانه را
سوخت بی پروا پر پروانه را
عشق من از من گذشتی خوش گذر
بعد از این حتی تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بیرون کن ز سر
دیشب از کف رفت فردا را نگر
آخر این یک بار از من بشنو پند
بر منو بر روزگارم دل نبند
عاشقی را دیر فهمیدی چه سود ؟
عشق دیرین گسسته تار و پود
گرچه آب رفته باز آید به رود
ماهی بیچاره اما مرده بود
.
.
.
.
.
.
.
.
بعد از این هم آشیانت هر کس است
باش با او یاد تو ما را بس است
خب دیگه کم کم باید برم می دونم وقتتونو با این آپ طولانیه چرند گرفتم
دیگه پسر آفتابی رفت
دیگه تو کامنت دونیاتون شلوغی نمی گم
وبمو حذف نمی کنم چون خاطرات زیادی باهاش دارم می دونم کارم احمقانه است
اما ارزش یه شخص از یه وب خیلیییییییییییییییییییییی بیشتره
خیلی دوست داشتم یه خداحافظی گرم داشته باشم با همه اما قسمت این بوده
هیچکدومتونو فراموش نمی کنم ، شبو روزایی که با هم داشتیم
این دمدمای آخر که بغض گلومو فشار می ده دوست دارم بیشتر بنویسم ولی نمی تونم
همتونو دوست دارم و به خدا می سپارمتون
فقط حلالم کنید اگه دوست داشتید البته
دلم نمیاد ازتون بکنم اما مجبورم
مخلص تکتکتون
مهدی احسانی ( پسر آفتابی )
یا حق
سلام
حالتون خوبه ؟
منم ای خوبم
چه خبر ؟
خوشین ؟
من ؟
منم خوشم ، البته فکر می کنم
اگه ۱ماه نبودم نمی تونستم بیام
چون مشکل داشتم
چون ......
بیخیال
مهم الانه که نشستم پشت این سیستم و دارم چرت و پرت می نویسم
الان از حرم میام
جای همه تون خالی بود
صحن آزادی که پاتق منه شولوغ بود در حد تیم ملی ![]()
واسه همتونم دعا کردم خیالتون راحت ![]()
سپیده ، شانی ، شیوا ،
بهانه
،ندا ، عسلی
، داداش نعیم و........... خیلی های
دیگه
خلاصه امشب اومدم یه آپی بزنیم هر چی شد شد
چند وقته تریپه لاوی بر می دارم خفن
آخه همه ی این مدت متن لاو می خوندم
گرچه خودمم می دونم عشق فقط عشق به خدا و بس
و این آفلاین آبجی ندا که خیلی خوشمان آمد ![]()
خدا تنها معشوقي است كه ع